|
پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند...
مادرش دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد. هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آنجا می گذشت نان را بر دارد.
هر روز مردی گوژ پشت از آنجا می گذشت و نان را بر میداشت و به جای آنکه از او تشکر کند می گفت: هر کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد!!!
این ماجرا هر روز ادامه داشت تا اینکه زن از گفته های مرد گوژ پشت ناراحت و رنجیده شد و به خود گفت: او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد. نمی د انم منظورش چیست؟
یک روز که زن از گفته های مرد گوژ پشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابر این نان او را زهر آلود کرد و آن را با دستهای لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت: این چه کاری است که می کنم؟
بلافاصله نان را برداشت و دور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت.
مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت.
آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد. وقتی که زن در را باز کرد، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباسهایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه، تشنه و خسته بود. در حالی که به مادرش نگاه می کرد گفت: مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم. در چند فرسنگی اینجا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می رفتم. ناگهان رهگذری گوژ پشت را دیدم که به سراغم آمد.از او لقمه ای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت: این تنها چیزی است که من هر روز میخورم امروز آن را به تو می دهم زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری.
وقتی که مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید. به یاد آورد که ابتدا نان زهر آلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگربه ندای وجدانش گوش نکرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود، فرزندش نان زهر آلود را می خورد.
به این ترتیب بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دریافت:
هر کار پلیدی که انجام می دهیم با ما می ماند و نیکی هایی که انجام می دهیم به خود ما باز می گردد.
زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.
آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.
روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛
مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.
و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن ..یک ...دو ...سه ... چهار ... همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛. لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛
هوس به مرکز زمین رفت؛
دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛.
طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.
و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه .... هشتاد ...هشتاد و یک....
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.
نود و پنج ....نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.
دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.
او از یافتن عشق ناامید شده بود.
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد .. عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطران خون بیرون می زد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.
او کور شده بود.
دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان کنم.»
عشق پاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو..»
و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست...
دوست دارم دو تا چیز رو توضیح بدم
در اروپا، گروهی از پژوهشگران حوزه اجتماعی در یک تحقیق، سوالی از کودکان پرسیده اند که پاسخهای آنان فراتر از تصور است. سوال این بود: معنی عشق چیست؟
«بیلی» 4 ساله : عشق یعنی کسی مرا را دوست دارد.عشق یعنی کسی نام مرا متفاوت از بقیه می گوید. وقتی او مرا صدا می زند احساس می کنم که نامم از جای مطمئنی به گوش رسیده.
«زبکا» 8 ساله: مادر بزرگ من «آرتروز» گرفته و نمی تواند خم بشود و ناخنهای پایش را بگیرد.همیشه پدربزرگم این کار را برایش انجام می دهد، حتی حالا که دستهای خودش درد می کند.این عشقه.
«کارل» 5 ساله: عشق وقتی است که شما برای غذا خوردن به رستوران می روید و بیش تر سیب زمینی سرخ شده خودتان را
می دهید به دوستتان بدون این که انتظار داشته باشید کمی از غذای خودش را بدهد به شما.
«دنی» 7 ساله: عشق یعنی وقتی مامان برای بابام قهوه درست می کند و پیش از این که نوشیدنی را به او بدهد امتحانش می کند تا مطمئن بشود طعمش خوب است.
«تری» 4 ساله: عشق وقتی است که پدرم خسته به خانه بر می گردد و مامانم کت او را می گیرد و با لبخند می گوید خسته نباشی عزیزم.
«امیلی» 8 ساله: عشق وقتی است که از دوچرخه به زمین افتاده ام و دوستم اشکهای مرا پاك می کند.
«بابی» 7 ساله: عشق همان باز کردن کادوهای کریسمس است به شرطی که کمی از هدیهها برسد به دست بچههای یتیم.
«نیکا» 7 ساله: مامانم می گوید اگر می خواهی دوست داشتن را بهتر یاد بگیری باید از کسی که بیش تر از بقیه از او متنفری شروع کنی.این یعنی عشق.
«نوئل» 7 ساله: عشق موقعی است که اگر از تی شرت دوستم خوشم آمد آن را چند روز به من قرض بدهد.
«تامی» 6 ساله: عشق مثل مادربزرگ و پدربزرگ است که هنوز با هم هستند و بدون هم غذا نمی خورند.
«کیندی» 8 ساله: من موقع تکنوازی پیانو، تنهای تنها روی سن بودم.خیلی ترسیده بودم.به تمام مردمی که مرا نگاه می کردند نگاه کردم و بابام را دیدم.او وول می خورد و لبخند می زد.بابام تنها کسی بود که این کار را می کرد.من دیگه نترسیدم و این یعنی عشق.
«کلر» 6 ساله: مامانم مرا بیش تر از هر کس دیگه دوست دارد. هیچکس دیگه شبها مرا نمی بوسد تا آرام خوابم ببرد.
«الین» 5 ساله: عشق آن موقعی است که مامان بهترین تیکه مرغ را می دهد به بابا.
«گریس» 7 ساله: عشق زمانی است که مامان، بابا را خندان می بیند و می گوید هنوز هم از «رابرت ردفورد» خوش تیپ تر است.
«لورن» 4 ساله: می دانم که خواهر بزرگم مرا خیلی دوست دارد چون تمام لباسهای قدیمی خودش را می دهد به من.بعد خودش مجبور می شود به مغازه برود تا لباسهای نو بخرد.
«کارل» 7 ساله: وقتی شما کسی را دوست دارید موقع حرکت از مژههایتان ستارههای کوچولویی خارج می شود.
«مارک» 5 ساله: همسایه دیوار به دیوار ما یک پیرمرد مهربان است.چند روز پیش، زن این آقا مرد و من در حیاط، صدای گریه اش را شنیدم.پیرمرد تنها بود که رفتم توی آغوشش.وقتی مامانم پرسید چی کار کردی که پیرمرد آرام شد گفتم هیچی من فقط کمکش کردم تا راحت تر گریه کند.فکر کنم این کار، یعنی عشق .
راستی به نظر شما معنی عشق چیه؟، تو دلتون برای خودتون بگین...
اگه دلتون سوراخ بود ما هم شنیدیم که چه بهتر...
زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.
اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت ميكند تا بعداً تك تك آنها را به رخم بكشد.
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!
اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مىزد.
آن روزها كه من ركاب مىزدم و او كمكم مىكرد، تقریباً راه را مىدانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جادهاى قابل پیش بینى كسلم مىكرد، چون همیشه كوتاهترین فاصلهها را پیدا مىكردم.
یادم نمىآید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مىزدم.
حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.
او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها را مى شناخت و از این گذشته ميتوانست با حداكثر سرعت براند. او مرا در جادههاى خطرناك و صعبالعبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مىبرد، و من غرق سعادت مىشدم.
گاهى نگران مىشدم و مىپرسیدم، «دارى منو كجا مىبرى» او مىخندید و جوابم را نمىداد و من حس مىكردم دارم كم كم به او اعتماد مىكنم.
بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مىگفتم، «دارم مىترسم» بر مىگشت و دستم را مىگرفت. او مرا به آدمهایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مىدادند كه به آنها نیاز داشتم. هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مىدادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.
و ما باز رفتیم و رفتیم.
حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همهشان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگیناند!»
و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مىگرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مىكنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود. او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود. او مىدانست چطور از پیچهاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند...
من یاد گرفتم چشمهایم را ببندم و در عجیبترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم.
این طورى وقتى چشمهایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مىبردم و وقتى چشمهایم را مىبستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مىداد.
هر وقت در زندگى احساس مىكنم كه دیگر نمىتوانم ادامه بدهم، او لبخند مىزند و فقط مىگوید: «ركاب بزن...»
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد.
همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند.
پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
یک خانم معلم ریاضی که به یک پسر 7 ساله بنام عليرضا ریاضی یاد می داد. یک روز ازش پرسید:
عليرضا اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟
تا چند ثانیه عليرضا با اطمینان گفت:4 تا!
معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت (3).
او نا امید شده بود.او فکر کرد
"شاید بچه خوب گوش نکرده است"
او تکرار کرد عليرضا:
خوب گوش کن آن خیلی ساده است تو می تونی جواب صحیح بدهی اگر به دقت گوش کنی.اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟
عليرضا که در قیافهء معلمش نومیدی می دید دوباره شروع کرد به حساب کردن با انگشتانش در حالیکه او دنبال جوابی بود که معلمش رو خوشحال کند تلاش او برای یافتن جواب صحیح نبود تلاشش برای یافتن جوابی بود که معلمش را خوشحال کند. برای همین با تامل پاسخ داد "4".....
نومیدی در صورت معلم باقی ماند.
به یادش اومد که عليرضا توت فرنگی رو دوست دارد.او فکر کرد شاید عليرضا سیب رو دوست ندارد و برای همین نمی تونه تمرکز داشته باشه. در این موقع او با هیجان فوق العاده و چشمهای برق زده پرسید:عليرضا اگر من به تو یک توت فرنگی و یکی دیگه و یکی بیشتر توت فرنگی بدهم تو چند تا توت فرنگی خواهی داشت عليرضا؟
معلم خوشحال بنظر می رسید عليرضا با انگشتانش دوباره حساب کرد. هیچ فشاری در عليرضا وجود نداشت ولی یک کم درخانم معلم بود او موفقیت جدیدی برای عليرضا می خواست و عليرضا با تامل جواب داد "3"؟
حالا خانم معلم تبسم پیروزمندانه داشت. برای نزدیک شدن به موفقیتش او خواست به خودش تبریک بگه ولی یه چیزی مونده بود او دوباره از عليرضا پرسید اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی دیگه بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟
عليرضا فوری جواب داد "4"!
خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطور عليرضا چطور؟
عليرضا با صدای پایین و با تامل پاسخ داد "برای اینکه من قبلا یک سیب در کیفم داشتم"
*: اگر کسی جواب غیر قابل انتظاری به سوال ما داد ضرورتا آن اشتباه نیست شاید یه بعدی از آن را ابدا نفهمیدیم.
به سياهي چشم هايم نگاه كن
روز در چشمان من است
به سفيدي چشم هايم نگاه كن
شب و روز در چشمان من است
به چشم هاي من نگاه كن
پلك اگر فرو بندم
جهاني در ظلمات فرو خواهد رفت
يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!
از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تا رو بگيرى؟
مكزيكى: مدت خيلى كمى!
آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تابيشتر ماهى گيرت بياد؟
مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانوادهام كافيه!
آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟
مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچههام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تودهكده میچرخم! با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى!
آمريكايى: من توي هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اونچند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى!
مكزيكى: خب! بعدش چى؟
آمريكايى: بجاى اينكه ماهىها رو به واسطه بفروشى اونا رو مستقيما به مشترىها ميدى و براى خودت كار و باری درست ميكنى... بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكوسيتى! بعدش لوسآنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر ميزنى...
مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟
آمريكايى: پانزده تا بيست سال!
مکزيكى: اما بعدش چى آقا؟
آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد، ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى!
مكزيكى : خب بعدش چى؟
اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره!
ميليونها دلار؟؟؟
آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات بازى كنى و با زنت خوش باشى!!!!
بسیاری از سخنرانان موفق به خصوص در حوزه قانون جذب نظیر ایسترهیکس نظریه جالبی دارند. آنها میگویند اگر انسان بتواند فقط 18 ثانیه روی چیزی که واقعا میخواهد تمرکز کندیک زنگ بزرگ در کاینات به صدا در می آید که توجه کل هستی را به سمت این شخص جلب میکند. اگر این 18 ثانیه بتواند تا 68 ثانیه ادامه یابد دیگر کار تمام است و کل هستی به تکاپو می افتد تا برای فکر متمرکز شده یک راه حل پیدا کند. اگر آرزوست برآورده اش کند و اگر سوال است برایش جوابی بیابد. در نگاه اول شاید این عدد 68 ثانیه خیلی کم و ناچیز به نظر برسد. 68 ثانیه یعنی فقط یک دقیقه و هشت ثانیه و بسیاری از افراد میگویند که تمرکز به مدت 68 ثانیه هیچ کاری ندارد؟! خوب آیا شما هم همین طور فکر میکنید؟ بسیار عالی است! امتحان کنید. خواهید دید که هنوز 18 ثانیه اول رد نشده فکرتان منحرف میشود. ایده ای جدید بلافاصله از اعماق افکارتان ظاهر میشود و نجواگر درونی تان به سخن در می آْید که جدی نگیر و دست از این بازی ها بردار و به مسایل مهم تر زندگی بپرداز و ... ما عادت کرده ایم و در حقیقت عادت داده شده ایم که بدون فکر و بر اساس عادت زندگی کنیم. ما صبح از خواب بر می خیزیم بدون این که فقط 68 ثانیه برای کارهای روزانه وقت بگذاریم شروع می کنیم به خوردن صبحانه و سر کار رفتن. بدون اینکه 68 ثانیه مستمر ناقابل برای ارزیابی کارهایمان وقت بگذاریم اسب سرکش ذهن را به این سو و آن سو می تازانیم تا ظهر شود و ناهاری بخوریم و استراحتی و بعد دوباره کار و سپس شب و دور هم جمع شدن و تلویزیون دیدن و بعد خوابیدن. هر ساعت 60 دقیقه است و شبانه روز شاملا 24 تا 60 دقیقه یعنی هزارو چهارصد و چهل دقیقه است اما ما خیلی مواقع در این 1440 دقیقه شبانه روزمان نمی توانیم 68 ثانیه روی یک موضوع خاص فکرمان را متمرکز کنیم!! به راستی این فکر پر جست و خیز که نمیتواند 68 ثانیه آرام بگیرد به چه دردی می خورد؟! فکر پریشان و ناآرام چیزی جز بی قراری و آشفتگی به همراه ندارد. پیر و جوان و زن و مرد هم نمی شناسد. فکری که نتواند آرام گیرد و چند لحظه ای روی موضوعی که صاحب فکر صلاح می داند متمرکز شود، مطمئنا به هنگام نیاز و بحران که تمرکز بیشتر لازم است، کارآیی ندارد و فلج می شود. باید همین الان هر کاری که داریم زمین بگذاریم و به سراغ ذهن ناآرام خود برویم و 68 ثانیه آن را مهار کنیم. 68 ثانیه به شرایطی که الان در آن قرار داریم بیندیشیم. 68 ثانیه بعد به این که واقعا در زندگی چه می خواهیم فکر کنیم. 68 ثانیه بعد به خوشبختی های خودمان بیندیشیم و 68 ثانیه دیگر به این فکر کنیم که چقدر آرام می شویم وقتی روی مسائل زندگی خودمان با آرامش فکر می کنیم. کاینات بیرون از بدن ما گوش به فرمان ماست تا هر چه را می خواهیم به او ابلاغ کنیم. اما به یک شرط و آن این است که موقع دستور دادن این طرف و آن طرف نپریم. 68 ثانیه یک جا بایستیم و صریح و شفاف بگوییم چه می خواهیم. آن وقت می توانی.
قطعه یی را گم کرده بود و دل آزرده بود. پس عزم جست و جو کرد ، برای یافتن قسمت گم شده اش. و همانطور که می غلتید و پیش می رفت آوازی این چنین می خواند: گم شده ام را می جویم گم شده ام را می جویم به هر جا سر می کشم تا گم شده ام را بیابم. گاه از شدت گرمای آفتاب می پخت اما بعد باران خنک می بارید. و گاه از سرمای برف یخ می زد اما آفتاب مهربان سر می رسید و گرمی اش را به او می بخشید. و از آنجا که یک قطعه اش گمشده بود نمی توانست تند و پرشتاب بغلتد. برای همین می ایستاد تا با کرمی، گپی بزند. یا گلی را بو کند. و گاه از کنار خاله سوسکه می گذشت و گاه خاله سوسکه از کنار او می گذشت. و این بهترین لحظه های زندگی اش بود. و همین طور رفت و رفت ، از فراز اقیانوسها آوازخوانان: " در جستجوی قطعه گم شده ام هستم. " از فراز خشکی ها و دریاها آوازخوانان: " زانوهایم را قوت بخش و بال هایم را قدرت، در جستجوی قطعه گم شده ام هستم. " گذشت از میان باتلاق ها و بیشه ها از فراز کوهساران و از دامنه کوهستان ها تا این که یک روز، "خدای بزرگ! این جا رو باش" آوازخوانان: " یافتم قطعه گم شده ام را یافتم قطعه گم شده ام را زانوهایم پرتوان، بالهایم پرکشان یافتم قطعه گم... " آن وقت قطعه پیدا شده گفت: "یک کمی صبر کن قبل از آن که خستگی را از زانوانت بیرون کنی و بالهایت را قوت بخشی من کجا و قطعه گم شده تو کجا من قطعه گم شده هیچ کس نیستم و تازه اگر هم قطعه گم شده کسی باشم فکر نمی کنم قطعه گم شده تو باشم!" غمگین و آزرده گفت: "آه می بخشید که مزاحم شما شدم." و غلت زنان به راه افتاد. قطعه دیگر یافت اما آن قطعه بسیار کوچک بود. و این قطعه دیگر خیلی خیلی بزرگ بود. آن سومی یک کمی تیز بود. و چهارمی زیادی چهارگوش بود. یک بار خیال کرد پیدا کرده است قطعه ای را که دنبالش می گشت اما درست و حسابی جا نیفتاد. و آن را به کناری انداخت. بار دیگر که با قطعه ای برخورد کرد و او خود به خود شکست باز هم غلتید و رفت و رفت ماجراهایی داشت در حفره ای افتاد و محکم با یک دیوار سنگی برخورد کرد آن وقت یک روز رسید به یک قطعه دیگر که به نظرش رسید حسابی جفت و جور اوست. به او گفت: سلام قطعه گفت: سلام "تو قطعه گم شده کسی هستی؟" "تا آن جا که می دانم ، نه" "خوب، می خواهی برای خودت باشی..." "بدم نمی آید با کسی باشم ولی هنوز مال خودم هستم." "دوست داری مال من باشی." "بدم نمی آید." "شاید با هم جفت و جور نشویم." "امتحان می کنیم." آهان؟ سرانجام و سرانجام جفت و جور شد چه خوب هم غلت زنان پیش رفت و چون حالا دیگر کامل کامل بود تندتر می غلتید و پرشتاب تر و پر شتاب تر از گذشته و پرشتاب تر از هر زمان دیگری بود آن قدر تند و با شتاب که نمی توانست بایستد بایستد و با کرم گپی بزند. یا بایستد و گلی را بو کند و پرشتاب تر از آن بود که پروانه بر رویش بنشیند نمی توانست ترانه شاد خود را بخواند پی....دا کرد....ه ام ق...طع...ه.... یافت...م ق...طع...ه.... حالا که کامل شده بود دیگر ترانه یی سر نمی داد با خودش فکر می کرد: آها، چه شد که اینجوری شد و از غلتیدن و چرخیدن باز ماند. و آن وقت قطعه پیدا شده را به کناری گذاشت و آرام و آرام غلتید و دور شد و همان طور که می غلتید ترانه اش را خواند "می گردم و می جویم قطعه گم شده ام را می گردم و می جویم قطعه گم شده ام را آی آی آی ، می رم این جا ، می رم آن جا می جویم قطعه گم شده ام را.
|
آئینه
خانه فقر و فنا را حاجب و دربان نباشد
یاد ایامآبان 1388مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 مرداد 1386 آذر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 ياران
دل نوشته
|